ای‌که گویی ماجرا چون بود…

https://www.youtube.com/watch?v=GeoUELDgyM4
230
پاسخت کوتاه می‌گویم
ای‌که گویی ماجرا چون بود؟
آن زمستان، خوب یادم است
کاروان‌ها آمدند از شهرهای دور
شهریان را برف و سرما خون به رگ‌ها منجمد می‌ساخت
لیک آن بازارگانانی که بار استران و اشتران
کاروان‌ها زان آنان بود
در تمام کوچه‌های شهر
دکه‌های یخ‌فروشی باز می‌کردند
چاوشان کاروان‌ها می‌زدند از ژرفنای سینه‌ها فریاد:
های مردم!
رادمردی‌های ما هرگز مباداتان فراموش
ما چه مردانیم هر یک «مردِ مردستان»
هر یکی از ما دو صد مرد است در یک پیرهن پنهان
شهریان مُردند نیمی، نیم دیگر نیز
مرگ را، آسایش جاوید را در آرزو بودند
لیک
چاوشان کاروان‌ها می‌زدند از ژرفنای سینه‌ها فریاد:
های مردم!
برف، برف تازه آوردیم
تا شما از رنج این سرما بیاسایید
کاروان‌ها سوی شهر و سرزمین خویش برگشتند
در تموز سال دیگر کاروان دیگری آمد
در چنان گرما که حتا ماهیان در آب می‌مردند
چاوش این کاروان فریاد می‌زد در تمام کوچه‌های شهر:
های مردم!
هیمه آوردیم و آتش‌دان و افروزینه آوردیم
آب گرمی نیز از گرمابۀ تاریخ
تا شما از رنج این گرما برآسایید
رادمردی‌های ما هرگز مباداتان فراموش!
پاسخت کوتاه گفتم ای‌که پرسیدی:
«ماجرا چون بود؟»
ماجرا این بود و خونین بود
پیشاور، ۱۳۷۹
نظرات

This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish. Accept Read More