سفر­نامه

308
ای تمام برگ­‌های درختان جهان
بیش­تر از شمار شما
سنگ در فلاخن نفرین دارم
من از کنار سنگ­وارهٔ ارغوان‌­ها
از برابر تهی­‌ترین پنجره­‌ها گذشته‌­ام
و نجوای زندانیان آواها
در نقب حنجره‌­ها را شنوده
من دیده‌­ام
در آن­‌سوی لبخندهای دروغین
– گل‌­های مقوایی یقین-
آبگینه­‌هایی انباشته از شرنگ شک
من دیده‌­ام
که فانوس شعر روشنگر راه جستجوی نان­‌پاره‌­ییست
که شاعره­‌گان
با طناب پوسیدهٔ بیت­‌های کاهنان عتیق بادیه
خویشتن را حلق‌­آویز می­‌کنند
که ستاره‌­ها را از هم نقاب به عاریه می‌گیرند
که زمین ستاره‌­بارانست
که در انبوه واژه­‌ها
تازیانه چه قامت بلندی دارد
که کودکان رنگ­‌ها تولد می‌شوند
تا استخوان‌­های آن­‌ها
ابزارهایی باشند
آراستن مسخ­‌شده‌­ترین رخساره­‌ها را
که نخلستان­‌ها به تبر معتاد شده‌­اند
که جنگل­‌ها خواب خاکستر می­‌بینند
که بلورینه غرور قبیله
در اندوه تلخ کوچ
بر درگاه تسلیم می­‌شکند
که خورشیدهای مصنوعی
پیش از غروب
در برابر شب زانو می‌زنند
که در شناس­نامهٔ ابریشم نوشته‌­اند!
کنیزکی از نژاد پلاس‌پوشان
ای تمام برگ‌­های درختان جهان
بیشتر از شمار شما
سنگ در فلاخن نفرین دارم
نظرات

This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish. Accept Read More