خطابه

238
های مردم، هیچ می‌دانید؟
راست می‌گویم
زانچه هستم، زانچه دیدم بی‌کم و بی‌کاست می‌گویم
های مردم، کاش امشب مست می‌بودم
بی‌خبر از هر چه بود و هست می‌بودم
های مردم،
روزگاری می‌فروشان تمام شهر – آن شهری که از من بود و از من نیست-
وام‌دارجوش نوشانوش بی‌فرجام من بودند
لیک حالا
شحنه خونریز است و من از ناگزیری
رهسپار کوچه‌های سبز اما سرد افیونم
های مردم، ما
رانده از درگاه تاریخیم
گر چه نقال دروغ آهنگ‌مان هر لحظه‌یی در گوش ما گوید
که چونان ماه نخشب، ماه تاریخیم
لیک هرگز نبض تاریخی که از آن گفتگو داریم آیا بوده‌مان در دست؟
های مردم، شرم‌مان بادا
اگر یک بار دیگر دست روی دست بگذاریم و بنشینیم
تا هلاکویی دگر از مرزهای دور بیگانه
کیفر بومسلم از عباسیان گیرد!
های مردم، نیمه‌مستم راست می‌گویم
راه دیگر نیست
یا بدین‌سانی که هستیم و بدین‌سانی که فرمان می‌دهد دشمن
در کران برکه‌های پاک و روشن تشنه باید بود
یا بدان‌سانی که باید بود و فرمان می‌دهد میهن
بر جگرگاه پلید خصم
دشنه باید بود!
های مردم، راست می‌گویم
زانچه می‌دانم
زانچه می‌بینم
بی‌کم و بی‌کاست می‌گویم
پیشاور، ۱۳۷۹
نظرات

This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish. Accept Read More